روزی یک زوج پنجاهمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند...

آنها به خاطر اینکه در طول ۵۰ سال کوچکترین اختلافی با هم نداشتند در شهر مشهور بودند تو این مراسم خبرنگارهای محلی هم جمع شده بودند تا راز خوشبختی شون رو بفهمند...خبرنگار پرسید : آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
 شوهر روزهای ماه عسل رو بیاد آورد و گفت : برای ماه عسل رفتیم به یک جزیره زیبای شرقی و اونجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم... اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود !  
سر راهمون اون اسب ناگهان رم کرد و همسرم رو زمین انداخت.همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت : این بار اولته !
 دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد از مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت : این دومین بارته !!!
 بعد بازهم راه افتادیم ، وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت اون با آرامش تفنگشواز کیف دراورد و با آرامش شلیک کرد و اسب بیچاره رو کشت !!!
 سر همسرم داد کشیدم و گفتم : چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی ؟! دیونه شدی؟!
 همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت : این بار اولت بود !!!